مرور لذت بخش
ساعت ۱:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٧ : توسط : احسان

داشتم آرشیو مطالبم رو نگاه میکردم...بی تعارف، لذت بردم ازین که همیشه خود خودم بودم...تغییراتی که از ابتدا تا حالا کردم مهم نیست...مهم اینه که با خودم صادق بودم.

نمیتونم بگم خود سانسوری نداشتم ولی راستش احساس شجاعت کردم که همیشه تنها برای خودم نوشتم...و چقدر زیبا تر و دلچسب تره وقتی در کنار نوشتن خودت دوستان خوبی هم پیدا میکنی که شباهت هایی هم به هم دارید!!!!

امیدوارم بتونم همین روند رو ادامه بدم ...


 
پاییز
ساعت ٤:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢٠ : توسط : احسان

سخت حیرتمندم از این آسمان

از بهارم میدهد پیغام این خورشید و لیک...

گردِ یاسِ تلخِ پاییزی به هر منظر زده رنگی ز مرگ...

گوییا پاییز اکنونم، بهارم را فرو بلعیده است!!! 


 
فعلا در فشارییییییم...!
ساعت ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٦ : توسط : احسان

مدتیه تست های آزمایشگاهیم شروع شده و معمولا خسته ام و فکرم واسه نوشتن کار نمیکنه!!!

دعا کنید سریع تر فشردگی این آزمایشا کمتر بشه و به آغوش گرم پرشن بلاگ و دوستان جان برگردم.

چشم همه شمایی که به من محبت دارید و هنوز سر میزنید درد نکنه...

با تقدیم عشق به تمام شما عزیزان

                                                                                    بید مجنون


 
وای از وضعیتی که ساختیم...
ساعت ٧:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٢٤ : توسط : احسان

امروز صحنه ای دیدم که نمیدونم باید بهش میخندیدم یا باید حرص میخوردم بابتش... حدود ساعت 4 بعد از ظهر بود که از دانشگاه اومدم بیرون تا به یه سری از کارام داخل شهر برسم...اتفاقا خیلی شلوغ بود و تاکسی هم کمیاب...حالا اگه هر چند دقیقه یه تاکسی بیاد میتونید تصور کنید چه اتفاقاتی ممکنه بیفته...چند دسته آدم اینجور جاها خودشون رو عیان میکنن...

دسته اول که حضور پر رنگی دارن اونهایی هستن که تقریبا از رو سر همه رد میشن و به تاکسی میرسن...جالب اینکه این عده ممکنه پیر و جوون و زن و بچه و خلاصه هر تیپی باشن...با یه معادل سازی ساده میشه فهمید که این قشر تو لحظاتی از زندگیشون که فکر میکنند فرصتیه براشون، چه کارها که ممکنه برای بدست آوردن اون فرصت بکنن و اینکه بقیه آدما چقدر براشون مهمن!!!!

نماینده قشر دیگه یکی از راننده ها بود...تاکسی رو که نگه داشت گفت فقط اونهایی که پول خورد دارن سوار شن و هر کی خورد نداره اصلا سوار نشه!!!

به نظر شما اگه مسافر کم بود همچین اتفاقی میفتاد؟مسلما نه... پس چی باعث میشه طرز برخورد اینجوری عوض شه؟!

این نشون میده که اگه یه عده به همچین آدمی نیاز داشته باشن اون چطوری به کار مردم رسیدگی خواهد کرد...اگه همچین آدمی مدیر یا مسئول جایی باشه چی؟...بله...هر کی با توجه به خواسته های این آدم و کاملا فارغ از اولویت بندی قانونی بتونه انعطاف پذیر تر باشه زود تر کارش راه میفته...

نماینده یه قشر دیگه یه راننده دیگه بود...تاکسی که ایستاد 3 نفر نشستن و با توجه به اینکه کمی خلوت تر شده بود،نفر آخر میتونستم من باشم...همین که اومدم سوار شم راننده با جوش و خروش وصف ناشدنی سعی داشت به من بفهمونه که دیگه مسافر لازم ندارم یعنی ماشین پرشده...من که گیج و گنگ داشتم این طرف و اون طرف رو نگاه میکردم دیدم یه خانمی بسیار جیگول و شیک و خرامان و تق تق کنان داره نزدیک ماشین میشه!!!!!بله...راننده صندلی خالی رو برای ایشون رزرو کرده بود...جالب اینه که هنوز نتونستم کشف کنم این قشر آخری اصولا به چی دل خوش کردن!!!!!

خلاصه....اینا آدمای پر رنگ دور و بر منن...با هر کدومم هم که صحبت کنی از عالم و آدم شاکین و تو همه داستان هاشون آدم خوبه داستانشونن...

حتما هر کدوم از ما تو لحظات خاصی چنین حرکتایی انجام میدیم...کاش یه بار میشستیم و فکر میکردیم که سهم ما تو بهتر کردن وضع زندگی و جامعمون چقدره...

به امید روزی که بیشتر ملاحظه همدیگرو بکنیم...


 
جالبناک!!!
ساعت ۳:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/٩ : توسط : احسان

 

یه خبر جالب و وحشتناک...

 

پایگاه علمی الزویر(elsevier) تحریم شد...یعنی ما اونا رو تحریم کردیم و به عبارتی دیگه براشون مقاله نمی فرستیم تا پیشرفتشون رو متوقف کنیم!!!!!!!!

 

و در این راستا اصلا نیازی هم بهشون احساس نمیکنیم!!!!

 

بخش جالب این قضیه اینه که این پایگاه علمی یکی از معتبرترین هاست و چیزی در حدود 2000 ژورنال علمی  رو منتشر میکنه.

 

واقعا نمیدونم آینده تحصیلات تکمیلی به چه شکل خواهد بود...اگر عدم دسترسی ما به مقالات این منبع، عملی بشه تقریبا میتونیم با اعتماد به نفس تمام بگیم که برای دنیا اعلام استقلال علمی کردیم!!!!!!کاری که هیچ کدوم از قطب های بزرگ علمی حتی فکرشم نمیکنن چه برسه بخوان عملیش کنن...مثل این می مونه که یه مشترک معمولی پول آب و برق و تلفنش رو نده و از این امکانات استفاده نکنه چون میخواد این شرکت ها رو تحریم کنه و بهشون آسیب جدی!!!!! بزنه...خیلی واضحه که این وسط  کی ضرر میکنه.

 

واقعا فاجعست...البته برای قشر دانشگاهی و محقق فاجعست وگرنه صنعت ما که الحمدلله هیچ ربطی به دانشگاهامون نداره...دانشگاها یه مدرکی میدادن که در هر صورت میدن و بلخره دور همی فعلا بیکار نیستیم...

 

پی نوشت1: نگرانی اصلی من اینه که مسئولان عزیز دل برادر نسبت به بقیه پایگاهای علمی هم همچین حسی پیدا بکنن...اونموقست که دیگه خیالمون کاملا راحت میشه!!!!

 

والّا(با لهن و لهجه آذری و با تشدید بسیار بر روی حرف لام)...کی حال و حوصله تحقیق و پژوهش داره این وسط!!!!!

 

پی نوشت 2:اینم بگم که هر استاد یا دانشجویی برای این پایگاه مقاله بفرسته امتیاز صفر و یا حتی منفی براش در نظر گرفته خواهد شد.

 

پی نوشت 3:باور کنید به قدری هضم این قضیه برام سخته که هنوز فکر میکنم شایعست...از صمیم قلب آرزو می کنم اینچنین باشه

 

پی نوشت 4:برای دیدن منبع خبر کلیک کنید اینجا



 
تسخیر وال استریت!!!
ساعت ٥:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢٩ : توسط : احسان

کدام تسخیر!!!؟؟؟

کدام جنبش؟؟؟!!!

به چه چیز بانگ اعتراض برآوردی برادر...

کجا دیده ای من و تو یا پدرانمان حقی داشته باشیم جز زیستن!!!

آآآآآی...بیهوده فریاد مکن که دنیا را هر طور که بچینی به ما همین میرسد به آن یک درصد، همان که میبینی...

کمونیسم هم همان یک درصد را مالک کرده...

در پی چیستی؟!

کجا دیده ای در جنگل چیزی جز شیر حاکم باشد؟!

اینجا جهان سیاست "ماکیاولی"هاست

یادت می آید قرون وسطایمان!!؟؟

آن موقع به مذهبت تکیه کردی و باز همین یک درصد سر جایشان بودند.

فقط لباسشان عوض شده...

آری...چنین است برادرم...

با نگاه هر مکتبی که بنگری همین است.

هر یک تو را چنان در بهشت خود گم میکنند که با خود می اندیشی که اینبار دیگر یافتم!!!

اما باز هم همان یک درصدند...

نمیدانم در روند تکامل، ما محکوم به زوالیم یا باید سعی کنیم به شیر بیاموزیم که ما را شکار نکند.

من که از انسان ها دلسردم...تو را نمیدانم...

همیشه سیبی هست که خوردنش چیزی را نابود کند...

مساله "آدم" بودن همه ماست...

همه ما و آن یک درصد...همه طمع سیبی در سر داریم

طمع ما خودمان را خرد میکند و طمع آن یک درصد هم مارا...

این را به یاد داشته باش:

"ما آدمیم"

پی "انسانیت" نگرد...من که بسیار کم دیده ام

آنقدر که بتوان چشم پوشی کرد.

حتما با خود می اندیشی که بیش از حد ناامیدم!!!

قصور از من نیست...زخم هزاران سال بر تنم ماندست...

آری اینچنین است برادر...

تا بوده همین بوده...

پی نوشت: با وجود تمام احترامی که برای دکتر شریعتی قائلم و این قالبی که از سخنان ایشون گرفتم باید بگم که به هیچ وجه مدافع تمام عقاید ایشون نیستم...

 

 

 

 

 

 

 


 
هپروت
ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٢۳ : توسط : احسان

آرام و گم در هزار فکر بی سر و ته، چشمم را به پاهایم میدوزنم که یکی در میان پیدا و گم میشوند...

اه...

باز هم حدسم در مورد راه آرام شدنم اشتباه در آمد.

نیکوتین زیاد، حالم را بدتر می کند...


 
شاعرانه
ساعت ۱:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۱٦ : توسط : احسان

-"هلیا...

یک سنگ بر پیشانی سنگی کوه خورد...کوه خندید و سنگ شکست. یک روز کوه میشکند...خواهی دید."

-"در تالار بزرگ هر ندامت،ازدست رفته ها و به دست نیامده ها در کنار هم میرقصند."

-"باران بوی دیوار های کاهگلی را بیدار کرده است.

کنار پل مردی آواز میخواند.

و یک مرد برای گریستن به خانه میرود.

زمین، عابران پایان شب را میمکد. گل ها کفش ها را سنگین میکند."

جملاتی بسیار زیبا از کتاب شاعرانه " بار دیگر، شهری که دوست میداشتم" اثر "نادر ابراهیمی"


 
← صفحه بعد