کمی آدم باشیم
ساعت ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢۳ : توسط : احسان

واااااااااااااااااااااااااای...اصلا تحملشو ندارم...تا کی میخوایم دم  از مقررات و حقوق دیگران و این چرت و پرتا بزنیم و خودمون همه چیرو به راحتی زیر پا بذاریم...فرهنگمون رسما به لجن کشیده شده. نمیدونم به کدوم شاخص فرهنگمون مینازیم. یه تمدن درست و حسابی داشتیم که اونم تموم شده رفته.الان چرا اینقدر خودمونو زدیم به بی شعوری. یارو خیر سرش داره فوق لیسانس میگیره ادعاشم که ماتحت خرو پاره میکنه هنوز اینقدر نمیفهمه که صفی که همه توش واستادن واسه هر کوفت و زهر ماری که هست، بالاخره صفه برای احترام به حقوق دیگرانم که شده باید تو اون صف ایستاد...یه مشت روانی و بی شعور و پر ادعا...همین.

اه اه اه اه...حالم داره به هم میخوره ازین فرهنگ زرنگ بازی و زرنگ پروری و نفهم پروری...واقعا حالت تهوع بهم دست داده...

فقط یکم آدم باشیم...یکم!!!!

از کسانی که همیشه به حقوق خودشون واقف هستن و برای دیگران احترام قائلن معذرت میخوام امیدوارم بتونم من هم همیشه جزوی ازین گروه باشم...


 
تفاوت
ساعت ۳:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٩ : توسط : احسان

زندگی عجیبیست

یکی را تنها دیداری کوتاه سیراب میکند و دیگری را س.ک.س هم نه...!!!


 
حسرت
ساعت ٦:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱۸ : توسط : احسان

یادش بخیر...زمانی بهار با خود شوق زیستن می آورد...


 
بی نام
ساعت ٩:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٩ : توسط : احسان

مدتی انرژی و حال نوشتن نبود و وقت زیاد و حالا بینهایت سوژه و وقت اندک...در این مدت که نبودم خیلی چیزها را میباید مینوشتم...

از این که بید مجنونم کمی به خود شک کرده و می اندیشد که نمیتوان همیشه منفعل بود، گاه برای ماندن در مسیر اعتدال باید کمی سخت تر ماند و این داشتن عقیده را نوعی احترام به خود میداند.سعی داریم کمی مخالفت را با هم تمرین کنیم...

از این که گاهی فکر میکنم یک دریاچه ی بزرگ دوست داشتن را در خود حبس کردم و راکد نگه داشتم  و میترسم روزی که باید، دیگر اثری ازین دریای خروشان نباشد و من بمانم یک دنیا حس خشک شده

از این که چرا اینقدر بی اخلاق شده ایم...به این نتیجه رسیدم که با رعایت کردن فقط یک نکته اخلاقی،تمام آن عملی خواهد شد و تنها شکستن یک نکته اخلاقی کافیست که دیگر اثری از اخلاق نماند.

و از این که چقدر دلم برای همه دوستان عزیزم تنگ شده...

به امید خدا راجع به هر کدام کمی مفصل تر خواهم نوشت...دوستتان دارم

بید مجنون


 
مرگ و زندگی...
ساعت ٩:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٩ : توسط : احسان

هر روز هزار اتفاق برای ما می­افتد که یکی از آنها می­تواند مرگ باشد...آآآآه که چقدر ساده این کاخ آرزوها ویران میشود.

عجیبست که اینقدر همه چیز را سخت گرفته ایم...


 
معجزه ی بودن
ساعت ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱٤ : توسط : احسان

اغلب، ما آدم ها ارزش یکدیگر و حتی خودمان را فراموش میکنیم

سبک می انگاریم و نمیبینم عظمت بودن را...

یادمان میرود که فقط بودن هرکس، زندگی در کنار وی را به ما آموخته است.

همانطور که بودن ما،زندگی در کنار ما را به اطرافیان...

حواسمان نیست که هرچیزی، جایی دارد در قلب ما

جایی به اندازه بودنش...

شگرفا که گاه بدی یا خوبی هم در عظمت این معجزه رنگ میبازند

شکستن یک مجسمه که مدتهاست در گوشه ای جا خشک کرده...

مردن بقال پیری که کودکیت را با پفک و شکلات رنگی کرده...

کوچ کردن از خانه ای که سال های سال،خود را در آن یافته ای...

همگی اتفاقات ساده ایست که نبودن را یاد آوری میکنند.

ما آدم ها سهل انگاریم...

یادمان میرود هر مجسمه کوچکی و هر جایی و هر کسی که اینقدر راحت کنارمان است

به همین راحتی میتواند نباشد

بودن اتفاق بزرگیست برای زندگی...

قدر این معجزه را بیشتر بدانیم...


 
هذیان
ساعت ۱:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٢۱ : توسط : احسان

گاهی همه چیز را میدانی و باز اشتباه میکنی...گاه طوری که میدانی نباید،حس میکنی.

گاه از "هیچ چیز" عصبانی میشوی و برای آن که نباید، خودت را درگیر میکنی.

گاه آنقدر احمق میشوی که خودت هم به حال خودت دل میسوزانی.

گاهی هیچ چیز دست تو نیست و تو فقط به نظاره زندگی نشسته ای.

گاهی دلت میگیرد از "هیچ چیز"ی که در گذشته دفن است.

گاهی پر از آرزوهایی هستی که فرسنگ ها از تو دورند.

گاهی چنان فکرت، دیوانه بودنش را به رخت میکشد که تو چاره ای جز تسلیم نداری...

و گاهی غرق در احساسات عقیم و خاک خورده، تنها منتظر یک نگاهی...

نگاهی که سردیش بدنت را کرخت میکند.

به راستی که زندگی سخت میشود وقتی مبهوت چنینن نگاه سردی باشی.

تشنه نگاه باشی و با هر بار دیدنش دنیا برایت تنگ تر شود...

.

.

.

هذیان است...بگذرید

 

 


 
نابوده به کام خویش نابوده شدیم
ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۱٤ : توسط : احسان

گاه به زندگی ام نگاه میکنم و میبنم که چقدر کودکانه دچار روزمرگی شده ام...زمان برای تلاش و زندگی برای تلاش و تلاش برای تلاش...

برای زندگی، با خویشتنم به قمار نشسته ام و با هر برد چیزی از دست میدهم...گله ای نیست که همانا انسان در خسران است...خسران هر لحظه ای در حال، که به ناآرامی میگذرد، برای بردی مبهم در آینده...

برخی کلیشه ها همیشه اتفاق میافتد و باز ما درس نمیگیریم و باز خیلی زود دیر میشود...


 
← صفحه بعد