گاهی و فقط گاهی میبینم...

آری...

گاهی و فقط گاهی میبینم

اما دردم میگیرد از این دیدن

میبینم که چقدر مجبورم

چقدر گمم

.

.

.

اینجا بند در بندم درد است

هر روز میچشم تلخی را که نه از برای خودم است

کلام مادرم در گوشم تکرار میشود

"خوشی زیر دلتان زده"

آری

گاهی میبینم

حقیرانه چون انسانی که از خشکسالی رو به مردن است

حقیرانه چون کسی که در جنگ بر حسب اتفاق میمیرد

و میدانم که فردا از این همه امید و حسرت و هیاهو

تنها چیزی که خواهد ماند...آمار کشته های دوران است

که آیندگان برای اعلام شاخص های پیشرفت اعلام خواهند کرد

آوخ که چقدر گمیم در تاریخ

یاد کتاب تاریخ افتادم

به یک کشاورز ساده میاندیشم که در زمان سلطنت فلان پادشاه میزیسته است

کشاورزی که اکنون نیست

آری...من هم فردا نخواهم بود

اما این تاریخ...

چه قدرتمندانه میتازد و ما هنوز خورشید را میبینیم که به دور ما میچرخد

مضحک است

آری...بخند

بر بی کسی کشاورز تنها در هزاران سال پیش بخند

زمانی که میبینم، هر جبری برایم دردناک میشود

آآآآآآخ

که بند در بندم درد است

معنایم را گم کردم میان حرفها تا بماند برای خود خودم

آری...به تهی بودنم بخند برادر

بگذار بگذرد

بیخیال

پیمانه ات را نزدیک تر بیار

 

 

/ 3 نظر / 7 بازدید
شیخ نهایی

درود بر احسان عزیز زیبا بود شاد باشی

؟

چرا بلاگ ها دچار ناامیدی شده اند؟ امیدورام شما نشید واگه میتونید کمک کنید به دیگران

پرنیان

سلام کاش ی جوره دیگه میبود...